شهاب الدين احمد سمعانى

150

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

بدم خلع لطف متواتر است . اى جبرئيل عزيز و اى طاوس ملايكه ، اند هزار سال است 35 تا بر نطع طاعت بر وفق استطاعت مهرهء عزم مىگردانى ليكن ترا در عمرى يك خلعت بيش نمىدهند . كار آن قلندرى لاابالى دارد 36 كه خيّاط لطف ازل به سوزن فضل لم يزل اين كسوت عزّت بر قدّ قدر و بالاى آلاى او دوخته ، كه يحبّهم و يحبّونه ؛ اللَّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُوا . عرش مجيد را يك خلعت دادند و آن خلعت استوا بود ، آسمان رفيع را يك صلت فرستادند و آن صلت نزول بود و تشبيه و تمثيل از راه دور ، و طور سينا را يك شربت بر كف عشق نهادند و آن شربت تجلّى بود ، و ديگر موجودات را همچنين بود ، ايشان كه خلعت يافتند - تعظيم حرمتها - آن خلعت نگاه داشتند ، اين مشت خاك بىباك 37 را هر خلعت كه بفرستادند به خرابات بشريّت فروبرد و به دردى درد و سلاف دنّ عشق در باخت . بيت دُردى خوردن به ميكده عادتِ ماست * در مستيها خرابى از ملّتِ ماست رطلى كه گرانتر است آن بابتِ ماست * نايافتنِ مرادها دولتِ ماست 38 اى درويش سرّى بخواهم گفت كه جهانيان بايند كه جان و جهان را در سماع اين سرّ او از غارت در دهند . سرّى است كه نطق فرياد مىكند كه نه كار من است گفتن وى ، و قلم افغان مىدارد كه مرا خود دقّ عشق گرفته است نه كار من است نبشتن وى ، مداد مىگويد : آن ظهور كه وى راست از روى حقايق گليم سياه ما بنپوشد ، ميدان بياض مىگويد : گوى عشق وى را اينجا جاى نبود ، ليكن فراخ سخنى نخواهم كرد ، اگر شما تنگدلى نكنيد ؛ و آن سرّ آن است كه آدم صفى را در صف صفوت قدح صافى محبّت در دادند و از مناط ثريّا تا منقطع ثرى كلهء دولت و آيين حشمت او ببستند و آنگاه ملايكهء ملكوت را به سجود او فرمودند ، حشمت و كرامت و شرف و دولت و رتبت و صفوت وى / b 46 / در سجود ايشان پيدا نيامد ، در و عصى آدم پيدا آمد ، على القطع و التّحقيق بالاى اين سخن از عرش مجيد برتر است . چرا ؟ زيرا كه نواخت در وقت موافقت دليل كرامت نيست ، نواخت در وقت مخالفت دليل كرامت است . آدم صفى صاحب جمال ، كه بر تخت جلال و كمال بود ، تاج اقبال بر سر ، و حلّهء افضال در بر ، مركب نوال بر در ، پايهء سرير دولتش از عرش برتر ، چتر پادشاهى بر فرق بداشته ، علم علاى علم در عالم افراشته ، اگر ملك و فلك وى را زمين بوس كنند